تبليغاتX
دل نوشته های ما

دل نوشته های ما

...

انتقال !

موقتا منتقل شد به اینجا ! :)

+ نوشته شده در  2010/1/19ساعت 10:53  توسط رقاص 

در حال تصمیم گیری...!!!


هیچ قالب مناسبی پیدا نمی شه، هر چی میذارم به هم میریزه صفحه!!بلاگفا هم داغونه....وردپرس هم پیچیده است!!!چه کنیم؟!:((

+ نوشته شده در  2010/1/18ساعت 12:22  توسط سانی  | 

دیروز!!!!!...امروز!!!!!!!!....فردا؟!!!!

چیزی نمی دونم...!!

اما لا اقل الآن یه چیزایی می دونم...!!!!!

چیزایی فهمیدم...نمی دونستم...اما زمان بهم ثابت کرد که نمی شه همیشه اعتماد کرد به چیزی که دیده میشه!!خواستم یه بار هم که شده، اعتماد کنم به چیزی که می بینم!!بگم به به!!به به!!چه صفایی...!!!ولی نه....هر چی میگذره می فهمم که همش رنگ و لعابه!!از این لوازم آرایشاس که با شیر پاک کن هم به زور پاک می شن...!!!اما اگه تیزبین باشی و نفوذ کنی تو افکارشون حله همه چی!!اما ریسک نکن!!شاید یه لحظه کندبین شدی!!!همونی که دیروز با کلی کوکاکولا نوچت کرده بود و کلی هندونه های سنگین گذاشت زیر بغلت، امروز از عقب یه تلنگر می زنه تا جلو همه ضایع بشی...!!از نظر اون، با افتادن این هندونه ها، تو هم افتادی...!!ولی همین قدر می فهمه دیگه، بچه اس، همونی که فکر می کنه همه بچه ان!!!حتی اگه با این اتفاق 25528 نفر بهت بخندن، ولی 2نفر پشتت باشن، خیلی ارزش داره!!خیلی!!

فقط طوری باش، طوری رفتار کن که تو امروز و فردا پس فرداهات به خودت نگی خاک تو سرم!!!!


پ.ن:فردا(یعنی امروز!!چون 12 گذشته!!)یکشنبه است :((

پ.ن2:به نکته ی ظریف پ.ن بالایی توجه کردی اصلا؟!!!!عمرا!!

.

.

.

.

.

.

.

پ.ن3:زیاد فسفر نسوزون می میری یه وقت!!!منظورم این بود که....امروزه که فردای تورو می سازه!!پس...حواست رو جمع کن!!

پ.ن4:ریز می بینمش...!!


ساعت 10 صبح نوشت: مثل اینکه تم وبلاگ قاطی کرده!!به زودی فکری براش خواهیم کرد!!


+ نوشته شده در  2010/1/17ساعت 1:6  توسط سانی  | 

زرشک ...از این معادلات باید گریخت ! ...دنیای بد! خدای خوب!

خوب از اونجایی که کلا من از ریاضیات بدم میاد فردا هم امتحان معادلات دیفرانسیل دارم ! ...

این وجدان بیوجدانم یه دقیقه نمیزاره آروم بگیریم واسه خودمون !! ....


و جدا از اون خبر بدی که 2 روز پیش یکی از بهترین دوستام داد بهم و واقعا ناراحتم !..( خودش میدونه ) ... و با اینکه امتحان داشتم یه دقیقه هم از فکرش نمیومدم بیرون ! ....

امیدوارم خدا بهش کمک کنه ! ...


بعضی وقتا آدم میخواد بگه ! آی خدا ! ...آهای! ...الو ! میدونم میشنوی خودتو نزن به اون کوچهه من خوم اونوره کوچه دیدمت !  ...بسه دیگه ! ...دیگه بسه ! ....


خلاصه ! ( هنوز چیزی نگفتم که ! ) .... پس از لحظات بس زیبا که دیشب بود ... و ناراحتیه بعضی ها ! ...

این وجدان بی وجدان باز شروع کرد!! ...خلاصه هی به هم ور رفتیم ( فکر بد نکنید ! :D ) ....خلاصه !!

گذشت و اینا !!! ( سوت سوت ) ...


رسیدیم به امروز صبح ! ...

هی یه صفحه میخوندم ! هی میگفتم زرشک ! ...هی میخوندم هی میگفتم زرشک! ...

همه چیزو شکل زرشک میدیدم ! :d


خلاصه حالا جدا از اونا و عصبانیت از کسایی که متاسفانه خود اجازه به **** :d دادم بهشون ! و اینکه احساس انسانیت دباره کردن ! و صحبت های از این قبیل و گوش ندادن بعضیا به حرف های من ! باعث شد کلا این 2 روز گذشته بسی دلپذیر باشه ! ....


خلاصه نتیجه داستان ! :

1- اشتباه بخاطر کسی خودتو کنار بکشی که بعد احساس کنه آدمه ! ...

2-من از زرشک خیلی خوشم میاد !

3-اممم.. .. . . ...   .  .  .    .    . :D .. . . .   .   .   .   .    .     .      .       .چته ؟ :D خوب حالا من از معادلات خوشم نمیاد ! :D  که چی ؟ هان ؟ هان ؟ پتتو بریزم رو آب؟ .... :D


و نصیحت به دوستان !...خواهش میکنم کمی صبر کنید ! گر صبر کنید من ...خودم میدونم چیکار کنم !


---------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن0: دعا فراموش نشه !

پ.ن1 : آقا/خانوم رقاص! ... بسیار بسیار چیز هستن الان ! :D ..  چیز :D

پ.ن2 : سوت سوت!

پ.ن3 : سوت سوت سوت :D


+ نوشته شده در  2010/1/15ساعت 18:11  توسط رقاص  | 

میز...یادداشت...کافی شاپ!!

 

نیازم به ناز کسی که ننازد به ناز خویش

ما را به ناز نازفروشان نیازی نیست!

نیازم به ناز کسی که ننازد به ناز خویش

ما را به ناز نازفروشان نیازی نیست!

نیازم به ناز کسی که ننازد به ناز خویش...

ما را به ناز نازفروشان نیازی نیست...

+ نوشته شده در  2010/1/12ساعت 11:18  توسط سانی  | 

ریاضی...زندگی.. نفرت!! ..حمام ! و وجدان بی وجدان!

سلام ....

ناز بشم امروز دلم واسه خودم خیلی سوخت !!! ...اگه گفتین چرا !! ( اسمایلی آقا/خانوم رقاص درحال سوت زدن)


بله...

    بله....

بله ؟

منو وژ(ج)دان:

من: هان ؟ چته ؟ خوب افتادم که افتادم ! فدای سر خودمو خودش :D

وجدان : اخه رقاص این چه کاری بود ! چرا اول جلسه پاشدی؟

من :آخه من 1 روزه خوندم! ...همه یادم بودن ! اما بعد یادم رفتن :(

وجدان : د همینه دیگه !! تو طول ترم نمیخونی میترکی اینطوری!! :|  چشمش روشن ! نمیگی اینطوری جلوش آبروت رفت ! ؟

من : خوب چرا اما خوب اون منو درک میکنه میدونه من مشکل داشتم !

وجدان : بله دیگه تو هم هی بهونه بیار !! بگو مشکل داشتم مشکل داشتم !! توی طول ترم جی؟ میمردی بخونی؟ ...i

من: خوب آره ! اما فکر نمیکردم اینقدر سخت باشه !

وجدان : اخه دیوونه( :X ) تعطیل ! تو نمیدونی ریاضی 2 سخته ؟

من : حالا چته پاچه میگیری؟ اونی که باید بدونه میدونه من خودم سعیمو کردم !

وجدان: ( درحال شکلک در آوردن واسه من) آره جونه خودت!

من : بخدا ! از خودش بپرس!

وجدان : به روباه گفتن شاهدت کیه گفت دمم : DDDDD

من:  وجدان...وجدان .....هوی...الو......

وجدان : بنال!

من: حالا میگی از دستم ناراحته ؟

وجدان : معلومه !! آخه خاک بر سرت ! آبروی خودتو بردی!

من : عجب وجدان بی وجدانی هستیا ! یکم بابا دلداریم بده !

وجدان : دلداری بدم که چی؟ باز بری گند بزنی بیای؟

من : خیلی بدی...اه اه ! ( من در حال زبون در آوردن) ..تا چشت دراد ! من میدونم چته ! داری اینطوری میکنی ...ترسیدی بیاد جاتو بگیره آره ؟ ... آره ؟

وجدان : ( در حالا بازی کردن با اینور اونور و سوت زدن ) نه!!!!!

من : آره جونه خودت ! ...

.

.

.


خلاصه !! ...کلی جنگ و دعوا بین منو وجدانه بی وجدان! :( !!

از جلسه که اومدم رسیدم خونه! پریدم تو حمام عصبانی بودم ! ...سرم درد میکرد !!

آب یخ رو باز کردم ریختم رو کلم !!! چه کیفی داد ! :X فکر اینکه از دستم ناراحت باشه بخاطر تنبلیم داشت میکشتم ! ...البته خداییش من مشکل داشتما ! ...

خلاصه ! ...

روز خوبی نبود ! دوستش نداشتم :( ...

چون فکر کنم آبروم رفت :D ...


ایشلا که ببخشه ... ( آقا/خانوم رقاص در حال پلک زدن ( ناز بشم ;;) ) ) :D

--------------------------------------------------------

پ.ن: ... مگه حتما باید پ.ن داشته باشه ؟

+ نوشته شده در  2010/1/11ساعت 15:24  توسط رقاص  | 

ماهان،جلوه،سپید!!سیاه!!

دیروز (آقا/خانوم) رقاص کلی دعا بدرقه ی راه دبیرای من کردن تا با این دعاها فردا(یعنی امروز!!) کلاس برگذار نشه!!


ما هم صبح نا امید از دعاهای خیر رفتیم سر کلاس آقای ناز شو!!!!آقای ناز شو یه خبر ناراحت کننده دادن و فرمودن کلاس امروز به احترام دانش آموزان پیش دانشگاهی زود تموم میشه!!!ما هم که همه ناااراااحت و گریان....خلاصه زود تعطیل شدیم!!پری جان هم که خرسند از اینکه با چهار پایه ای چون من همراهه!!!گفت بریم سپید سیاه؟!گفتم ... بریم!!!(البته بماند اون بین که می خواستم جواب بدم چی شد!!!!!!!)


صرفه جویی در زمان باشه، رفتیم بلیط BRT گرفتیم! و از اونجایی که من برم دریا، دریا خشک می شه، برم سر یه کلاسی کنکور بدم، همه ی حاضرین مردود می شن(!!!) اتوبوسهای اونور میومدن هی، اما اینور خبری نبود!!!بی خیال بلیطها پیاده راه افتادیم!رفتیم و رفتیم و من رو اون چیزای قلنبه ی پیاده رو راه رفتم و .... رسیدیم!رفتیم از اون یکی در که بریم پیتزا بزنیم!!وارد شدیم و دیگه انگار که وارد نشدیم....!!!!!!همه جا دود و من او را نمی دیدم و آخ...!!!! . . . ! خلاصه یه پیتزا مخصوص سپید و سیاه با 2تا ایستک لیمو گرفتیم...چه میز باحالی بود.زیرش پر بود از کاغذهایی با دستخطهای مختلف...اکثرا هم دختر و پسر بودن دیگه...و یا تنها!دختر پسرهایی که مثلا 4سال،8سال،10سال با هم بودن!!!خلاصه بعد از اوف و آخی و آه و کف کردن غذا رسید!

خلاصه حرفهای این بین بماند...! با پری رفتیم که بریم و رفتیم که من برم خونه ی مامان بزرگم تا ساعت کلاس بعدی!خلاصه...یه حسی می گفت نرَم کلاس!!رفتیم خونه و 2مین نشستیم و بعدش حرکت به سوی کلاس بعدی!رفتیم و رفتیم و رسیدیم!!!نشستیم و چشمان من می سوخت بسی به خاطر دودهایی که درونش رفته بودندی!!چشمانم خواب می خواست!!!عقربه ها هی جون می دادن تا برن جلو!!گذشت و گذشت تا ساعت شد 3:40 هنوز آقا نیومده بود!!به نسیم گفتم این نمیادا!!حالا ببین!!و براش تعریف کردم که پارسال بچه های کلاس سر مسئله ی حسهای من بهم ایمان آورده بودن!!!مثلا صبح شنبه در کلاس رو که باز می کردم، می رفتم تو این صداها میومد : ساناز ساناز!!شاهین زاد میاد؟!!!و من یه فیگوری می گرفتم و می گفتم نه، خیالت راحت!!و نمیومد!!!(یا برعکس)

خلاصه...زنگ زدن و دیدن گوشی آقا خاموش و منزل آقا خانوم گوشی رو برداشتن و گفتن تصادف کرده!!!!!و ما هم متعجب از دعاهای خیر ...!! کلاس فیزیک هم کنسل شد...!!!!!و من با تعجب هر چه تمام تر و با سردرد بیشتر از پیش روانه ی درب خروجی شدم و سپس ون و ... پیاده شدم و کلی پیاده رفتم!!هر چی خوردم سوخته شد!!!!!در این بین کلی خاطره و چیز میز تو ذهنم میومد...بعد یهو دیدم 3تا فینگیلی (2تا دختر،یه پسر)دارن کنارم راه می رن....دیدم دست 2تاشون فاله...رفتم جلوشون گفتم فالا چنده؟؟؟دختر کوچیکه گفت 200 تومن!!پسره پرید وسط که از منم می خری از منم می خری؟!!دختر بزرگه (تا کمر کم هم نبود!!)به اون کوچیکه دستور داد که بره اون گوشه من از این می خرم!!!منم نمی خواستم از هر دو بخرم که فکر کنن ترحمه!!!خلاصه از پسره یه فال گرفتم و راه افتادم دوباره....حتی نیت هم نکرده بودم...فقط یه حسی گفت بخر!!منم خریدم...بازش کردم...حدس می زدم بی ربط باشه!!خلاصه...

رسیدم منزل مادربزرگ و ولو شدم و خوابیدم!!....اینطوری بود امروز ما!!!


پ.ن:خدا نگذره از باعث و بانی تصادف مهندس کوچیان فرد...!

پ.ن2: 4تا پ.ن در طول مسیر تو ذهنم بودا!!همش یادم رفت!خود نوشته رو اصلا فکر نکردم راجع بهش!!فقط پ.ن!!!

+ نوشته شده در  2010/1/11ساعت 0:0  توسط سانی  | 

ریاضی...زندگی! عشق؟

سلام !

من اینجا یه مدت مهمانم !

گفتم بیام بنویسم !! ملت بدونن :D که منم اومدم دیگه :D


راستش ! زندگی رو میگن مثل ریاضیه ! اما آخه زندگی رو که نمیشه ازش انتگرال سه گانه(اسمایلی آقا/خانوم رقاص در حال سبز شدن) گرفت! میشه ؟

ولی خوب بعضیا میگن میشه ! (ایشششش.....!!)

شایدم بشه باهاش چیزای سخت تری رو حساب کرد!

مثل عشق ..دوست داشتن ..محبت ! ...تنهایی ! سکوت ! اشک ! اما باید دید جوابش کوچیکتر میشه یا نه ! شاید بزرگ تر بشه !

شاید بعضی وقتا باید یه چیزایی رو از راه تجزیه پذیری رفت ! شاید باید جدا کنیم بعضی از انتگرال هارو!

اما کلا من میدونم که هرچی هست ! بعضی وقتا حساب بعضی چیزا از دست آدم در میرن ! 

اون وقته که ! ....خوب که چی؟


--------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن1: تابلو شد من فردا..پس فردا امتحان دارم :d

پ.ن2:من اصلا از ریاضی خوشم نمیاد نمیخوام اندازه بگیرم چیزی رو

پ.ن3: ....اممم....یادم رفت :D (اسمایلی آقا/خانوم رقاص در حال سوت زدن :D )

+ نوشته شده در  2010/1/9ساعت 22:42  توسط رقاص  | 

WAAAAALlllllll-EEEEEE

پسره دیووونه، 1386 تا مداد رنگی رو تو بسته های 10تایی بسته بود، یییهو همه رو ریخت رو زمین......پخش شد!!!!حالا دوباره می خواد همه رو بسته بندی کنه!!چندتایییِ؟!!!!10تایی!!!

(دیگه حتی اون دلاور هم صداش دراومد گفت مریضی آخه مگه؟!!!!)


پ.ن: پری با لحن خودش بخووون!!! :))

پ.ن2:عسل یادته کافی نت؟؟؟خنده ها؟؟؟تهران گردی در زیر زمین،ولو شده در کف زمین، سانی خسته و مریض، ییهو نزدیک بود پاشم شوت بک بزنم؟!!!!یادته؟!!!من یادم نیست :)

+ نوشته شده در  2010/1/3ساعت 19:13  توسط سانی  | 

با دوست عشق زیباست ، با یار بیقراری

از دوست درد ماند و از یار یادگاری...

+ نوشته شده در  2010/1/3ساعت 9:16  توسط سانی  |